RT منوتو
چه شد که سرزمینی که روزی دولتمرد میساخت، امروز بیشتر چهره میسازد تا سیاستمدار یا در ادبیات سیاسی ایران، «رجل سیاسی»؟ عصر مردانی که میتوانستند کشور را از بحران نجات دهند، نهاد بسازند، و تصویر آینده را ترسیم کنند، چگونه به پایان رسید؟
ایران روزگاری چنین سیاستمدارانی داشت: امیرکبیر، محمدعلی فروغی، علیاکبر داور، احمد قوام، محمد مصدق، اسدالله علم، منوچهر اقبال، امیرعباس هویدا، شاپور بختیار، داریوش همایون.
با یکدیگر اختلاف داشتند، رقیب بودند، گاه حتی دشمن سیاسی هم میشدند، اما یک ویژگی مشترک داشتند: همگی «رجل سیاسی» بودند. مردانی که سیاست را نه در هیجان و حاشیه، بلکه در مقیاس دولت، تاریخ و منافع ملی میفهمیدند.
آن نسل، از سر تصادف و بخت بهوجود نیامده بود. رجال سیاسی،
محصول نهاد بودند، محصول سنت، تربیت، رقابت و تجربه حکمرانی.
امروز چهره کم نداریم: کارشناس هست، تحلیلگر هست، فعال سیاسی هست، اینفلوئنسر، مجری و سخنگو هم فراوان است. اما سیاستمدار در قامت «دولتمرد»، یعنی کسی که بتواند نهاد بسازد، اجماع ایجاد کند، بحران را مدیریت کند و بار اداره کشور را بر دوش بکشد، کمتر دیده میشود.
ما وارد عصر «دیدهشدن» شدهایم، نه عصر «مدیریت سیاسی» و دیدهشدن با دولتمردی تفاوت دارد.
سیاست برای تولید رجل سیاسی به میدان واقعی نیاز دارد. اما پس از جمهوری اسلامی، تمرکز قدرت، حذف رقابت مؤثر و تضعیف نهادهای مستقل، این میدان را کوچک و کوچکتر کرد.
وقتی حزب واقعی وجود نداشته باشد و رسانهها و مطبوعات نتوانند آزادانه نقد کنند، سیاستمدار مستقل هم شکل نمیگیرد. در خلا رقابت، سیاسمداران متولد نمیشوند.
رجال سیاسی گذشته فرزندان یک سنت تاریخی بودند، از دیوانسالاری قاجار تا دارالفنون، مدرسه علوم سیاسی، دانشگاه، وزارتخانه و مطبوعات حرفهای. سیاستمدار درون یک مسیر طولانی تربیت میشد، میآموخت، اشتباه میکرد، رقابت میکرد و بهتدریج به دولتمرد تبدیل میشد.
اما این زنجیره در سالهای نخست پس از ۵۷ عامدانه گسسته شد. بخش بزرگی از حافظه اداری، تجربه حکمرانی و سنت تربیت سیاسی حذف شد و نسلسازی سیاسی متوقف ماند.
در خارج از کشور چطور؟ ایرانیان خارج از کشور یکی از تحصیلکردهترین و توانمندترین جوامع مهاجر جهاناند. رسانه دارند، سرمایه دارند، دانش دارند و صدای بینالمللی هم دارند. اما حتی در تبعید، رجل سیاسی در معنای کلاسیک آن کمتر شکل گرفته است. بسیاری توانستند مخاطب بسازند، اما نه نهاد. تریبون ساختند، اما نه تشکیلات پایدار.
شاهزاده رضا پهلوی در جایگاهی متفاوت ایستاده است.
نه صرفا بهعنوان یک بازیگر سیاسی،
بلکه بهعنوان نماد تداوم تاریخی پادشاهی مشروطه و یکی از معدود چهرههایی که توانسته بخشی از حافظه ملی ایران را نمایندگی کند.
اما حتی در موفقترین نظامهای مشروطه هم، هیچ کشوری با یک چهره اداره نمیشود.
شاید سنت رجال سیاسی در ایران متوقف شده باشد، اما نابود نشده است. هیچ ملتی برای همیشه توان تولید دولتمرد را از دست نمیدهد. وقتی نهادها دوباره شکل بگیرند، رقابت واقعی بازگردد و سیاست دوباره به عرصهای برای اندیشه، مسئولیت و حکمرانی تبدیل شود، ایران مردان و زنان سیاسی خود را خواهد ساخت.
شاید بزرگترین نشانه بازگشت ایران به خودش نیز بازگشت «دولتمردی» و «سنت رجل سیاسی» باشد.